تمام بدبختی ها از زمانی آغاز شدند که به این فکر افتادیم که شاید " چیزی بهتر " نیز وجود داشته باشد
یکی از رفقا حکایت کرده بود که روزی به دیدن دارالمجانینی رفته و شخصی را دیده بود که پیوسته زینب زینب گویان آه و ناله می نموده است و وقتی درصدد تحقیق آن برآمده بود ، طبیب دارالمجانین به او حکایت نموده : که این شخص خاطر خواه دخترکی بوده زینب نام و چون شخص دیگری که او نیز عاشق و خواهان زینب بوده دختر را از دست او بیرون آورده است ، وی از فرط یاس و بیچارگی بدین صورت درآمده که ملاحظه می فرمائید و شب و روز از ذکر و فکر زینب فارغ نیست .
همان رفیق می گفت که هشت ماه بعد باز گذارم بدان دارالمجانین افتاد و این مرتبه دیدم شخص دیگری باز به حال زار زینب زینب میکند . از طبیب که از دوستانم بود پرسیدم این دیگر چه حکایتی است ؟ گفت عاشق اولی جانش را به شما داد و این عاشق دومین زینب است که از دست جور و جفای این دختر پس از هشت ماه عروسی به این صورت درآمده است .
این قصه حکایت ذیل را به خاطر آرود که به امضای " نکته سنج " در یکی از روزنامه تهران دیده شد : هنگامی که خداوند عالم را بیافرید تمام آنچه را داشت برای خلقت مرد بکار برد ، بنابراین چون نوبت آفرینش زن فرا رسید چیزی نمانده بود تا آنرا با " صلصال " بیامیزد و از آن دگر باره خلقتی شگفت انگیز برانگیزد .
عاقبت از هر جا چیزی گرفت و آنها را با دست خلقت آمیزش داد . بنابراین اول چشمش به خورشید و دریا و آسمان افتاد و پرتو نوری از خورشید و لمعانی از ستارگان و جزر و مددی از دریا و طراوتی از باران و انقلابی از طوفان بگرفت و پس از آن نظرش به گلستان افتاد عطری و رنگی از گل و شادابی و لطافتی از شکوفه ، رقت و ملایمتی از نسیم اخذ کرد و آنگاه مستی شراب ، شیرینی عسل ، روشنی طلا ، سختی الماس را بدان بیفزود و از آن پس به باغ و راغ و جنگل نظر افکند و تلون حرباء و رمیدن آهو ، حیای خرگوش ، تکبر طاوس ، قوت و قدرت شیر ، مکر و خدعه روباه ، نیش زدن عقرب و هذیان طوطی را نیز بگرفت و آنها را با عدم ثبات روزگار به هم آمیخت و از آن معجونی ساخته نام آنرا زن گذاشت .
چون خلقت تمام شد او را به مرد عطا کرد ، چون مرد هفته ای بر این مقدمه بگذشت . مرد به درگاه خدا آمده عرض کرد خدایا این موجود جدید زندگی را بر من تیره و تباه ساخته . چون وی بی جهت گریه میکند و پیوسته حرف می زند ، آرزوهای او را حدی و پایانی نیست و مختصر چیزی او را متالم و متاثر میکند .
................................
خدایا او را به من بازبخش که بی او زندگی کردن نتوانم .
خداوند بار دیگر دعوت او را اجابت گفت و زن را به وی عطا کرد .
ولی طولی نکشید دوباره مرد پریشان و بر سر زنان به درگاه الهی بازگشت و زبان به شکایت گشوده عرض کرد خدایا این جفت و شریک زندگی بیشتر از آنچه که به من راحت برساند مرا آزار می دهد ، خدایا او را از من بستان که سلامت در وحدت است و من وحدت را دوست دارم .
خداوند از این تلون مرد در غضب آمد و گفت : زنت را بردار و برو دیگر اینجا میا ، که به هیچ وجه به گفتارت گوش نخواهم داد . چون وضع خلقت زن را دانستی باید بدانی .
بلائی زین جهان آشوب تر نیست که رنج خاطر است ارهست ورنیست
به نقل از کتاب " هزار بیشه " استاد جمال زاده (1270-1376 ه ش)– ص 108
قابل توجه آقایون : جوجه ها رو آخر پائیز می شمارند .
از فروشگاه روبان قرمز هم دیدن کنید .
این مطلب اختصاصی میباشد . از دوستانی که ما رو شرمنده می کنند و سر می زنند عذر می خوام .
وبلاگ مسائل و روابط با مطلب " خواص دارویی لیمو شیرین " آپ هست . برای دیدن این مطلب اینجا را کلیک کنید .
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی
حافظ علیه الرحمه
1. قوي ترين اهرم ها ، اراده است . ساموئل اسمايلز
2. بي اطلاعي از ناداني خود دردي است كه نادانها با آن گرفتارند . اكلوت
3. از دوست نبايد بيش از آن خواست كه از نسيم صبح و بوي گل توقع داريم . محمد حجازي
4. ثلث ايمان حياست ، يك ثلث عقل است و ثلث ديگر بخشش است . امام عليu
5. براي شب پيري ، در روزگار جواني چراغي بايد روشن كرد . پلوتارك
6. بدترين غم ها ، شك و ترديد است . الكساندر دوما
7. خودپسندي سبب هلاك و بدبختي انسان است . امام علي النقي
8. موسيقي ، احساسات را صدادار ميكند . ولا كروابربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مرید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست حضرت مولانا
1. هر كه خود را شناخت ، خداي خود را شناخت . حضرت محمد
2. هرگز نااميد مباش ، چون ممكن است آخرين كليد همه درها را بگشايد . ساموئل اسمايلز
3. سرنوشت خود را ، با افكار تعيين كنيد . توماس كارلايل
4. زينت انسان سه چيز است علم ، محبت ، آزادي . افلاطون
5. جوانمردي در موقع بدبختي و خوشبختي هر دو رفتارشان مساوي است . ارسطو
6. مرور زمان به خودي خود بسياري از نگراني هاي ما را از ميان ميبرد . ديل كارنگي
7. هرگز براي تمتع از خوشبختي ، امروز و فردا مكن . آندره ژيد
8. اگر انسان از گناه كوچك پرهيز نكند كم كم گناهان بزرگتري را مرتكب خواهد شد .
تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم از غایت حلاوت نام تو نام عید
ای شاد آن زمان که درآید وصال تو تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید
تا آفتاب چهره زیبات دررسید صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید
در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا ای پرتو خیال تو بوده امام عید
ای سجدهها به پیش درت واجبات عید وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید
جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود تا کام جان روا شود از جام و کام عید
اندر رکاب تو چو روانها روا شوند در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید
آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد جانم دوید پیش و گرفته لگام عید
دانست کز خدیو اجل شمس دین بود این فر و این جلالت و این لطف عام عید
لیکن کجاست فر و جمال تو بینظیر خود کی شوند دلشدگان تو رام عید
تبریز با شراب چنان صدر نامدار بر تو حرام باشد بیشبهه تو جام عید
مولانا جلال الدین بلخی
1. اگر به يك انسان فرصت پيشرفت نرسيد ، لياقت ، چندان تأثيري در پيشرفت او نخواهد داشت .
ناپلؤن
2. آينده نگري نيمي از معيشت است . حضرت محمد
3. كسي كه حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند ، لياقت آزادي را ندارد . بنيامين فرانكلين
4. هر كسي در اول كار به پايان آن بينديشد در انتها شرمسار نميشود . مولوي
5. خونسرد بمانيد تا بر هر كس تسلط داشته باشيد . فنلن
6. هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشمهايت . آلوفن بيسمارك
7. با استقامت بر همه چيز ميتوان رسيد . ژان دولافونتن1. اگر بخواهي بر عالم فرومانروا باشي ، بايد عقل بر تو حاكم باشد . سرندك
2. حكمت درختي است كه ريشه آن در قلب است و ميوه آن در زبان . بطليموس
3. اگر داراي قلب مهربان نباشيم ، هرگز نمي توانيم عادل باشيم . دونارك
4. مقيد باشيم كه هرگز دچار چاپلوسي و تملق نگرديم . ديل كارنگي
5. هدف بهترين مبارزه در زندگي ، نابود كردن بدي است . ارنست تاويل
6. همه مردم از خوشبختي حرف ميزنند ولي كمتر است كه معناي آنرا بدانند . مادام رولان
7. كسي شايسته آزادي است ، كه هر روز بتواند بر هوس هاي خود چيره شود . گوته
1. در زندگي دو مسأله هست كه نبايد نگرانشان شد ، اول مسائلي كه راه حل دارند كه حلشان ميكنيم ، دوم مسائلي كه راه حل ندارند و كنارشان مي گذاريم . ناشناس
2. احساس اعتماد در مفهوم رضا و تسليم نهفته است و اعتماد جزئي ذاتي از رضا و تسليم است .
وين داير
3. اگر رنج جزئي از زندگي است پس بايد معنايي در آن نهفته باشد . ويكتور فرانكل
4. رهايي در آغوش تنهايي جان داد . ناشناس
5. كار ميكني براي اينكه زندگي كني ، نه اينكه زندگي كني كه كار كني .
6. خشم را با مهرباني فروبنشانيم ، بدي را با خوبي ، آزار را با بخشش ، دروغ را با راستي .
بزرگترين نعمت كه خداوند به ما داده شكرگزاري است ، و من به واسطه آن چيزهايي كه به ما نداده شكرگزارم .
بعضي وقتها آرزو ميكنم كه اي كاش آن روزها ، به جاي روزي سه وعده ، روزي يك وعده غذا ميخورديم ، به جاي هر روز ، ماهي يكبار ميوه ميخورديم ، به جاي هر سه ماه ، سالي يكبار لباس نو ميپوشيديم و كفشهايم هميشه خندان بود ، اما پدرم خواب هايش را به خانه نمي آورد .
يك شاعر حساس نروژي به نام رالف جكوبسن شعر زيبايي به نام فرشته نگهبان سروده است كه ارزش زمزمه با لحن آرام و عشق آميز را دارد :
من همان مرغ زيباي گويايم كه هر بامداد بر لب پنجره تو ظاهر ميشوم ، و همان مونسي هستم كه نميتواني مرا بشناسي ، شكوفه اي هستم كه جهان تاريك تو را روشن ميكنم . من همان برق جهانم[1] ، خورشيد تابانم ، كه بر ذهن تو مي تابم ، همان صخره غلتانم كه بر فكر تو مي آيم ، افتان و خيزان و ناگهان در زماني ناشناخته و مكاني دور افتاده پيام شادي مي آورم .
من همان عاشق ازليم ، همان ني ام بر لبان ناپيدايي كه حديث عشق را بر تو مي دمد ، و با تو مي خرامد ، به هر جا كه مي روي .
من همان گوش شنوايم بر روي قلب حساس تو كه ضربان و نوسان آنرا مي شناسد اما تو نمي تواني مرا بشناسي .
چشم دل باز كن و مرا بشناس .
من بازوي سوم توام ، من سايه دوم توام ، همان سايه سفيدي كه همه جا با تو همراهم و هرگز تو را فراموش نمي كنم ، اما قلب كوچك تو بر روي من باز نيست .
چشم دل باز كن و مرا بشناس .
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم ، نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد. دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید. سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد. پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شدهای را پذیرفت و شکیباییاش را ناشی از توانایی دانست. ششم : آنگاه که زشتی چهرهای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقابهای خودش بود. هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.